عاقبت بر سر کوی تو گذر خواهم کرد
این سفر را به دل و دیده ی تر خواهم کرد
درد را پیش مسیحا نفسی خواهم برد
سوی خود از دل او جلب نظر خواهم کرد
سر ما و قدم یار اگر بی ربط است
آه خواهم شد و از سینه گذر خواهم کرد
رفت و آمد کنم آنقدر به میخانه ی تو
عاقبت روی تو را خوب نظر خواهم کرد
عافیت را به سر کوی بلا خواهم برد
من تماشای تو با دیده ی تر خواهم کرد
آنقدر ناله کشم تا که خودم ناله شوم
سحری هم به دل یار اثر خواهم کرد
گر صلاح است بمیرم زغمت می میرم
عمر را دور ز روی تو بسر خواهم کرد
عمر را دور ز روی تو بسر خواهم کرد....
راه كاروان عشق از ميان تاريخ ميگذرد و هر كسي در هر زمان بدين صلا لبيك گويد، از ملازمان كاروان كربلاست. سید مرتضی

بهترین برنامه ایی که دوست می داشتمش و الان نیز هم...
بعدا بیشتر می نویسم.
دیروز ... باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ... و اما امروز.... باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه... می خورد بر مرد تنها ...می چکد بر فرش خانه... باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده... نمی دانم...نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟... نمی فهمم, چرا مردم نمی فهمند که آن کودک... که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد... کجای ذلتش زیباست؟
ـــــــــــــــــــ
این پست برای اینکه مریم برگرده
از طرف یه خواهر
شرح دردم با تو گوید مثنوی
من اعتقاد دارم که خدای بزرگ انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش میدهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و میبینیم که مردان خدا بیش از هر کس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شده اند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است که گویی بند بند وجودش با درد و رنج جوش خورده است. حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید که با درد و رنج انس گرفته است.
درد دل آدمی را بیدار میکند، روح را صفا میدهد، غرور و خود خواهی را نابود میکند. نخوت و فراموشی را از بین میبرد، انسان را متوجه وجود خود میکند.
انسان گاه گاهی خود را فراموش میکند، فراموش میکند که بدن دارد، بدنی ضعیف و ناتوان که، در مقابل عالم و زمان کوچک و ناچیز و آسیب پذیر است، فراموش میکند که همیشگی نیست، و چند صباحی بیشتر نمیپاید، فراموش میکند که جسم مادی او نمیتواند با روح او هم پرواز شود، لذا این انسان احساس ابدیت و مطلقیت و غرور و قدرت میکند، سرمست پیروزی و اوج آمال و آرزوهای دور و دراز خود، بی خبر از حقیقت تلخ و واقعیتهای عینی وجود، به پیش میتازد و از هیچ ظلم وستم رو گردان نمیشود. اما درد آدمی را به خود میآورد، حقیقت وجود او را به آدمی میفهماند و ضعف و زوال و ذلت خود را درک میکند و دست از غرور کبریایی برمیدارد، و معنی خودخواهی و مصلحت طلبی و غرور را میفهمد و آن را توجه نمیکند.
خدایا تو را شکر میکنم که با فقر آشنایم کردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درک کنم.
خدایا هدایتم کن زیرا میدانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است.
خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا میدانم ظلم چه گناه نابخشودنی است.
خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد.
خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور وخودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم.
خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه گر ساز تا فریب زرق وبرق عالم خاکی مرا از یاد تو دور نکند.
خدایا من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پر کاهی در مقابل طوفانها هستم. به من دیده عبرت بین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال ترا براستی بفهمم و بدرستی تسبیح کنم.
ای حیات با تو وداع میکنم با همه زیباییهایت، با همه مظاهر جلال و جبروت، با همه کوهها و آسمانها و دریاها و صحراها، با همه وجود وداع میکنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود میروم و از همه چیز چشم میپوشم. ای پاهای من، میدانم شما چابکید، میدانم که در همه مسابقه ها گوی سبقت از رقیبان ربوده اید، میدانم فداکارید، میدانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در میآئید، اما من آرزوئی بزرگتر دارم، من میخواهم که شما به بلندی طبع بلندم، به حرکت در آئید، به قدرت اراده آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرحهایم سریع باشید. این پیکر کوچک ولی سنگین از آرزوها ونقشه ها و امیدها ومسئولیتها را به سرعت مطلوب به هر نقطه دلخواه برسانید.ای پاهای من در این لحظات آخر عمر آبروی مرا حفظ کنید. شما سالهای دراز به من خدمت کردهاید، از شما میخواهم که در این آخرین لحظه نیز وظیفه ی خود را به بهترین وجه ادا کنید. ای پاهای من سریع و توانا باشید، ای دستهای من قوی و دقیق باشید، ای چشمان من تیزبین و هوشیار باشید، ای قلب من، این لحظات آخرین را تحمل کن، ای نفس، مرا ضعیف وذلیل مگذار، چند لحظه بیشتر با قدرت و اراده صبور وتوانا باش. به شما قول میدهم که چند لحظه دیگر همه شما در استراحتی عمیق وابدی آرامش خود را برای همیشه بیابید وتلافی این عمر خسته کننده واین لحظات سخت و سنگین را دریافت کنید. چند لحظه دیگر به آرامش خواهید رسید، آرامشی ابدی.دیگر شما را زحمت نخواهم داد. دیگر شب و روز استثمارتان نخواهم کرد. دیگر فشار عالم و شکنجه روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد. دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد. از درد و شکنجه ضجه نخواهید زد. از گرسنگی و گرما و سرما شکوه نخواهید کرد. و برای همیشه در بستر نرم خاک، آرام و آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس، لحظات وداع با زندگی و عالم، لحظات لقای پروردگار، لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.
خدایا! وجودم اشک شده، همه وجودم از اشک میجوشد، میلرزد، میسوزد و خاکستر میشود. اشک شده ام و دیگر هیچ، به من اجازه بده تا در جوارت قربانی شوم و بر خاک ریخته شوم واز وجود اشکم غنچه ای بشکفد که نسیم عشق و عرفان وفداکاری از آن سرچشمه بگیرد.
خدایا تو را شکر میکنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راهها بسته است و هیچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است مسح توان دست به این باب شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به وصل خدائی رسید.
والسلام
کیستم من از زبان امام عصر حضرت مهدی(عج الله تعالی فرجه شریف)
کيستم من اي که در هر روز و شب
ميکني از حق ظهورم را طلب
کيستم من ديدي آيا روي من
يا مشامت حس نموده بوي من
کيستم من غرق احسان مني
ميهمان، عمري سير خوان مني
كيستم من عاشق و ديوانهام
کو نشاني تو از ميخانهام
کيستم من لاف عشقم ميزني
نام من بر لوح قلبت ميکني
كيستم من مي كني گه ياد
من گه بسوزاني دل ناشاد من
كيستم من ساعتي با من خوشي
ساعتي با نفس اهريمن خوشي
کيستم من گه تويي در کوي من
گه خنجر ميکشي بر روي من
كيستم من گاه با ما دوستي
گاه بنمايي به اعداء دوستي
كيستم من قدر من نشناختي
آمدي اندر حريمم تاختي
كيستم من مخفي القدري منم
مصطفي و حيدر و زهرا منم
کيستم من اي به حقم ناسپاس
با توام اما هميشه ناشناس
بارها در غصهام انداختي
بارها ديدي مرا نشناختي
بارها ديدم تو را کردم سلام
تو جواب من ندادي يک کلام
بارها ديدم كه در هر انجمن
مست اغيار مني غافل زمن
بارها ديدم گنه کاري تو
گريه کردم بر تبه کاري تو
بارها شد بر تو کردم التماس
با عدوي من چرا داري تماس
بارها جايت خجل گرديدهام
شرمسار و ملتهب گرديدهام
بارها با هر گناه و هر بدي
آمدي بر روي ما سيلي زدي
بس کنم من ديگر اين گفت و شنود
عقدهها بود در گلويم مانده بود
هر چه بود ايام، آن دوران گذشت
هرچه کردي، هر چه بودي آن گذشت
حاليا از نو عمل آغاز کن
باب عشق ديگري را باز کن
من به تو عشق و محبت دادهام
من به تو شوق شهادت دادهام
من به قلبت مهر خود انداختم
در دلت شور و صفا انداختم
من تو را اين سو و آن سو ميبرم
من تو را با هر بدي هم ميخرم
ما که هر کاري برايت ميکنيم
در قيامت کي رهايت ميکنيم
اي رفيق، اي دوست، اي يار عزيز
شرم بنما آبروي ما مريز.

دسته اول ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم ؛ آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم ؛ آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
و لا مکان و بی نهایت
اما به قدر فهم تو کوچک می شود
وبه قدر نیاز تو فرود می اید
و به قدر ارزوی تو گسترده می شود
و به قدر ایمان تو کار گشا می شود
یتیمان را پدر می شود و مادر
محتاجان برادری را برادر می شود
عقیمان را طفل می شود
نا امیدان را امید می شود
گم شده گان را راه می شود
در تاریکی ماندگان را نور می شود
رزمندگان را شمشیر می شود
پیران را عصا می شود
محتاجان به عشق را عشق می شود
خداوند همه چیز می شود همه کس را
به شرط اعتقاد
به شرط چاکی دل
به شرط طهارت روح
به شرط پرهیز از معامله با شیطان
بشوئید قلب هایتان را از هر احساس ناروا
و مغزهایتان را از اندیشه ی خلاف
و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک
و دستهایتان را از هر الودگی در بازار
وبپرهیزید از ناجوانمردیها،ناراستیها،نامردیها
چنین کنید تا ببینید
خداوند چگونه بر سر سفره ی شما با کاسه ایی خوراک
و تکه ایی نان می نشیند
و در دکان شما کفه های ترازوی تان را میزان می کند
و در کوچه های خلوت شب با شما اواز می خواند
مگر از زندگی چه می خواهید که در خداوندی خدا یافت نمی شود...
ملاصدرا
خدایا صدای دل شکسته و تنهای من رو می شنوی؟؟؟؟
دلم گرفته،خسته است،نه،دل غمین و شکسته است
اسمان دلم ابریست
و
هوای باران دارد
و
تنها
و
بس بیقرار
و
باران،باران،باران
خدایا تو صدای دلم را می شنوی و صدای نم نم باران چشمانم را دوست می داری پاسخی گو به بهانه های یکسر دلم
پاسخی گو که بیقرارم بیقرار....
خدایا دلم بهانه می گیرد....
وزن این لیوان چقدر است؟شاگردان جواب دادند:۵۰گرم،۱۰۰گرم،۱۵۰گرم و ...
استاد گفت:من هم بدون وزن کردن نمی دانم این لیوان دقیقا چه قدر وزن دارد.اما سوال این است که اگر من این لیوان را چند دقیقه همین طور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟
شاگردان گفتند هیچ!
استاد پرسید:خوب اگر یک ساعت نگه دارم چه می شود؟
یکی گفت:دستتان کم کم درد می گیرد.
استاد گفت:حق با توست.حالا اگر یک روز نگه دارم،چه می شود؟
شاگرد دیگری گفت:دستتان بی حس می شود.عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار می گیرد و فلج می شوند و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید.
همه از حرف او خندیدند.استاد گفت:بسیار خوب!ایا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟همه گفتند:نه.
پس چه چیز باعث درد و فشار در عضلات دست من می شودو من چه باید بکنم؟
شاگردانم گیج شدند.یکی از انه گفت:لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت:دقیقا مشکلات زندگی هم مثل این لیوان هستند.اگر انه را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد،اما اگر مدت طولانی تری به انها فکر کنید،به درد خواهند امد و اگر بیشتر از ان نگهشان دارید فلجتان می کند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکر کردن به مشکلات زندگیمهم است،اما مهمتر ان است که در پایان هر روز و پیش از خواب انها را زمین بگذارید.به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرید و هر روز صبح سر حال تر و قوی
بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مساله ای که برایتان پیش می اید ،برایید.
انشاالله.
تا به کی در غم تو ناله ی شبگیر کنم
دلم دوباره نزدیک تو شده است،کوچه های دلم بی قرار،غربت نامت اشک را بر چشمانم می نشاند و دل ام را محزون و غربت زده ی دل خسته گیهای تو و بشکستگی و مظلومیت غریبانه ی تو می کند.
مادر ای یاس مهربانی علی(ع) و رسول عشق(ع)،نماز بنشسته ات پشت علی (ع) راشکست و سینه ی فرزندان یاس را سوزاند.کوچه های مدینه را غم گرفته و غربت و مظلومیت و رد خون و چادر خاکی و حسنین(ع) را به یاد می اورد و جهل جاهلان زمان را که چه غریبانه تو را شکستند و بین در و دیوار گذاشتند.دفن غریبانه و شبانه ی تو مادر،مظلومیت ال علی(ع)را در تاریخ حک کرد و دل های شیعه را تا همیشه بی قرار و داغدار مادر خود کرد.
بازهم نشسته ام پای صحبت اشکهایم تا قطره قطره از شبنم معرفت وجودت نوش کنم.
ان هنگام که پشت بقیع در خود فرو رفته بودم و ارام ارم با تو نجوا میکردم در دل غربت تو را فریاد می کردم که چگونه در شهر پیامبر عزیزه اش را اینگونه غریبانه و مظلومانه حرمت و حریمش را شکستند.
می خواستم فریاد کنم غربت تو را تا صدایم به گوش بیرحمان زمان و زمانه برسد.می خواستم با صدای بلند بگریم در غم تاریکی و خاموشی بقیع. اما چه کنم که محکوم به سکوت بودم انچنان که فرزندان یاس بغض خود را فرو خوردن و ارام ارام تابوت مادر را بدرقه کردند.فاطمه، فاطمه ،طاقت از برم می رود ان هنگام که تو را مرور میکنم و ان رنجی که بر تو و علی گذشت.کاش تو را می فهمیدند.کاش می بودم ان زمان که دست بر دیوار کوچه های بنی هاشم ، که حال دیگر اثری از ان نیست را عبور می کردی . کاش می بودم و سر بر چادر خاکی ات می گذاشتم و بوی اب را از وجود زلال ات حس می کردم .
ای بانوی اب و احساس...
ای عزیز دوست داشتنی...

